توانا بود هر که دارا بود

ز ثروت دل پیر برنا بود

پر قو بود پول را رخت خواب

هنر رخت خوابش مقوا بود

همه سهم استاد دانشکده

پشیزی حقوق و مزایا بود

فغان سهم مردم ز نان و لباس

از آن سوی ویترین تماشا بود

کدامین کس از شاعری برج ساخت؟

کدامین کس از شعر دارا بود؟

ازاین پس پدر زیر خرج گران

بزاید برش کار ماما بود

از این پس پسر می نویسد دگر

هر آن کس که نان داد بابا بود

توانا بود هر که دارا بود

ز ثروت دل پیر برنا بود


یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر میشینه و اسکناساشو میشمره
میخواد امتحان کنه که تا داره تا نداره
بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم میکنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
او یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی هر هفته پزشکشون میاد خونش
یکی داره میمیره ، خرج مداوا نداره
یکی انشا شو میده تو خونه تصحیحش کنن
یکی ار بر شده دردو ، دیگه انشا نداره
یکی از واحدی بالای برجشون میگه
یکی اما خونشون اطاق بالا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذائیه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دستاش  ها  نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا میفروشه گل
مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
همیشه تودنیا کلی فرق میون آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا
اونجا هیچ فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روز بشه که دیگه نشه جمله ای رو ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، با نشد ، با نداره